این من ناتمام با تو تمام میشوم . |
|
برای اسماعیل و به یاد او شب سردی است ، و من افسرده. تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم ، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت ، غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویران بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر ، سحر نزدیک است: هردم این بانگ برآرم از دل : وای ، این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من ، لیک، غمی غمناک است سهراب سپهری نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ پنجشنبه 5 آذر1388 و ساعت |+|
برای اسماعیل و به یاد او
دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است فروغ فرخزاد
آمد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت آمد از خاک زمین اما چه زود دامن از خاک زمین برچید و رفت دیده از چشمان من پنهان نمود از نگاهم رازها فهمید و رفت گفتم اینجا روزنی از عشق نیست پیکرش از حرف من لرزید و رفت گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت گفتمش من را مبر از خاطرت خاطراتش را به من بخشید و رفت
یاد و خاطرش همیشه جاوید
نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ پنجشنبه 5 آذر1388 و ساعت |+|
يه مقوای سياه ، يه دونه گچ ِ سفيد تخته شاسيم ، ورقام ، همه رو بهم بديد دوست دارم طرح بزنم از يه جفت چشم سياه که باهام حرف ميزنن با يه لحن ِ بی پناه دست بی رحمی که اون چشما رو ازم دزديد با خودش فکر نمی کرد ميشه چشماتو کشيد دونه دونه مژه هات دنيا دنيا حرف دارن روی دست ِ خسته شون گوله گوله برف دارن هر جوری خط ميکشم چشای تو خندونه بسکه ناز ِ اون نگات توُ دلت راه بندونه حالا نوبت چيه ؟ نوبت مردمکا دو تا ماه نقره ای توُ شب ِ آدمکا حالافهميدی چرارو ُمقوای سياه،بايه کم گچِ سفيد طرح ِ چشمات ُ کشيدم ، شد يه تصوير جديد؟ چون شبی به اين بلندی توُ چشات جا نمی شد مشت پر اشاره من پيش ِ تو وا نمی شد اينم از طرح چشات ، فکر کنم قشنگ شدی چيه ؟ خجالت کشيدی ؟ آخه رنگ برنگ شدی دست ِ گچيمُ می مالم روی ِ مقوا بی خودی می خندم بهت ميگم ديدی که روسفيد شدی.... نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ شنبه 31 مرداد1388 و ساعت |+|
خواب ديدم نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ شنبه 31 مرداد1388 و ساعت |+|
همسفر خسته ام از این همه راه خسته از نای و نی و این همه اه راه ، تکرار زمان است چرا همسفر فاش بگو راز چرا اری از ایینه ها نیست نشان ان نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم هوشیارم ز دل ِ خویش چرا ان که مستم بکند ، نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ، ره به کجا اوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من می گرید همسفر ، باش ، دلم می گرید خُنک ان روز که اندر پیش است دل ِ زهر خورده ی من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ شنبه 31 مرداد1388 و ساعت |+|
تو کیستی!!! شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم به سان قایق سرگشته روی گردابم اگر دریا از جزرو مد و موجش گذشت من هم از تو میگذرم من هم از تو میگذرم و من بدون تو،سال هاست که مرده ام نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ چهارشنبه 7 مرداد1388 و ساعت |+|
دوستت دارم
مهم نیست که فردایی باشد ؟
نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ دوشنبه 5 مرداد1388 و ساعت |+|
آفتاب نگاه کن که غم درون سينه ام چگونه قطره قطره آب می شود نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ جمعه 15 خرداد1388 و ساعت |+|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صدخاطره خنديد عطر صدخاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم. ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محمو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي : (( از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است توكه امروز نگاهت يه نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن !)) با تو گفتم: (( حذر از عشق!؟ ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم ، نتوانم روزاول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ! من نرميدم ، نه گسستم .)) باز گفتم كه : (( تو صيادي و من آهوي دشتم ! تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ! حذر از عشق ، ندانم ، نتوانم .)) اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد ! يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم. پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم ، نرميدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ! نگرفتي دگر از عاشقي آزرده خبر هم ! نكني ديگر از آن كوچه گذر هم... ! بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم... ........ نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ شنبه 2 خرداد1388 و ساعت |+|
دلم براي کسي تنگ است نوشته شده توسط مژگان-آرش تاریخ شنبه 2 خرداد1388 و ساعت |+|
|